تبليغاتX
سوگند عشق

سوگند عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 3:35  توسط blogauthor  | 

در گلستانه

 

دشتهايی چه فراخ!
کوه هايی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آيد!
من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم:
پی خوابی شايد ،
پی نوری ، ريگی ،  لبخندی.
 
پشت تبريزی ها
غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد.
 
پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم:
چه کسی با من ، حرف می زد؟
سوسماری لغزيد .
دشتهايی چه فراخ!
کوه هايی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آيد!
من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم:
پی خوابی شايد ،
پی نوری ، ريگی ،  لبخندی.
 
پشت تبريزی ها
غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد.
 
پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم:
چه کسی با من ، حرف می زد؟
سوسماری لغزيد .
راه افتادم .
يونجه زاری سر راه ،
بعد جاليزخيار ، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک .
 
لب آبی
گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از سرکوه .
 چه کسی پشت درختان است؟
هيچ ، می چرد گاوی در کرت .
ظهر تابستان است .
سايه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سايه هايی بی لک ،
گوشه ايی روشن و پاک ،
کودکان احساس! جای بازی اينجاست .
زندگی خالی نيست:
مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست
آری
تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد.
 
در دل من چيزی است ، مثل يک بيشه ی نور ، مثل خواب دم
 صبح
 
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .
دورها آوايی است ، که مرا می خواند.»


سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 4:27  توسط blogauthor  | 

یکی داشت و یکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم !

یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست و اونی که جدایی رو نخواست من !

یکی بود پس کی نبود !

یکی بود و یکی نبود . اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

یکی آورد و یکی نیاورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !

یکی برد و یکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند ! اونی که ماند تو بودی و و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

یکی رفت و یکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی ! و اونی که بخاطر تو توی قلب هیچکس نرفت من بودم !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 0:13  توسط blogauthor  | 

دارد باران می بارد نازنینم ! باران عشق...

وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند . دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فرو خوردش رو

شکست . تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ می شه . تو که نیستی گلهای باغچه هم

زحمت شکفتن رو به خودشون نمی دن. تو رویا هام تو رو می بینم تو رو احساس می کنم .در

رویاهام عطر وجود تو جاودانه است .

می خوامت با تمام وجود

بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان می دهد .

وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم می پیچد احساس می کنم همه چیز زیباست . در دلم

هیچ غمی نمی ماند به جز اندوه تلخی که وقت جداشدن تمام وجودم را در بر می گیرد و هر لحظه

مرا در خود می فشارد و قلب کوچکم تاب این اندوه را نمی آورد .

نفسم به شماره می افتد

                                   درد

                                        قلبم را در هم می پیچد....

 

                                                                    تو به من بگو با این قلب کوچک و بیقرارم چه کنم؟

چه کنم دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 1:57  توسط blogauthor  | 

گوش کن!

صدای امواج نا آرام رود خونه را می شنوی؟

داره بارون می باره . رود خونه هم بیقرار شده . مثل دل کوچیک من .

 دل کوچیک من که برای دیدن تو بیقراری می کنه .

من کنار رود تنها نشسته ام . سرمو روی زانو های بی رمقم گذاشته ام .

موج های وحشی و مست پاهایم را خیس می کنند .

ابرهای تیره آسمان را پوشوندن باد میاد .نمی دونم این اشک های منه یا قطره های روشن باران

که صورتمو خیس کردن.

در تمام ساحل هیچکس نیست . دلم می خواد فریاد بزنم و بگم چقدر دلتنگم بگم که دل دیوونم

تو رو می خواد . دلم فقط تو رو می خواد و دیگر هیچ ....

وقتی تو نیستی هیچ چیز زیبا نیست . همه چیز در برابر چشمانم رنگ می بازه .

من خسته ام دلم آغوش امن تو رو می طلبه . دلم فانوس چشم های تو رو می خواد تا در این سیاهی

بی پایان راه را گم نکند .

نازنینم .....

ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم .....

                                                                    نه !

نگو که می دونی ! آخه هیچ واژه ای رو نمی شناسم که احساس منو تعبیر کنه .

احساس من در قالب واژه ها نمی گنجه . احساس منو با هیچ چیز نمی شه اندازه گرفت

وای که این لحظه ها انگار هرگز به آخر خودشون نمی رسند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 21:20  توسط blogauthor  | 

اگه خونمون تو بیابون باشه

                                  اگر فرش زیر پامون کویر خدا باشه

اگه سرمای زمستون تنم و سیاه کنه

                                  بدونم دوستم داری صبر و طاقت می یارم

چه کنم دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 20:1  توسط blogauthor  | 

دوست دارم عشق من

خدایا یار مجنون کجا رفت

                                 ز پیش این دل خسته چرا رفت

مگ من ای خدا تقصیر دارم

                                 که اکنون نیست یارم در کنارم

غم هجرتش جوانیم را تبه کرد

                                 نگاه اولش روزم سیه کرد

ای خدا تموم مرزهارو تو بردار

                                 هرچی عاشق تو دنیا واسه همدیگه نگهدار

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

                                 وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 19:57  توسط blogauthor 

به نام کسی که هیچ وقت غروب نمی کند

عزیز من :

من نیز مانند آن پرنده بر سینه ی تو جان خواهم داد ...

ای آنکه چنان دوستت دارم که آرزو دارم که با عشق

تو زنده بمانم و به عشق تو جان سپارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 3:9  توسط blogauthor  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 3:0  توسط blogauthor  | 

به نام آنکه محبت را در کلیسای قلبها جای داد

هر روز که از ماه می گذره عشقم نسبت به تو بیشتر می شه

باور بکن که دیوونتم دیوونه عین همیشه

فقط تو پاره تنی به حرمت اشکم قسم

بی تو میون عالمی غریبم و یه بی کسم

همسایه ی سقوطم و تنها رفیق غم شدم

صحبت را دور که نیست بحث دوپای خستم

شاکی غصه نیستم نقل دل شکستم

لپ کدام ای با بی وفایی چک و چونه چاکرم

برای فدای تو شدن من همیشه که حاضرم

دوست داشتنت مقدس واسه همین دوستت دارم

شیرین ترین عبادتی امید روز آخرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 2:55  توسط blogauthor  |